وقتی تو نیستی
دوستانم
7
 

سلام.

صبحتون روشن!

 

پلنگ به ماه گفت:

- من تو را دوست می‌دارم!

ماه چیزی نگفت، زیرا ماه بود و ماه، هرگز حرف نمی‌زند. پلنگ این را فهمید که ماه سخن نمی‌گوید و

هرگز سخن نخواهد گفت. پس گفت:

- تو می‌توانی حرف نزنی اما من دوستت می‌دارم و از جانب تو با خویشتن سخن‌ها خواهم گفت. 

ماه همچنان ماه بود و ساکت بود. فقط می‌تابید. پلنگ که فکر می‌کرد ماه را دوست می‌دارد هر شب

سر صخره می‌ایستاد و می‌گفت:

- اینقدر نگاهت می‌کنم تا مانند تو شوم!

اینجا بود که گلی کوچک که بر صخره روییده بود به حرف آمد و خطاب به پلنگ گفت:

- تو می‌خواهی مانند او شوی تا در آسمان دو ماه باشد؟ خودت را می‌خواهی یا ماه را؟

پلنگ گفت:

- ماه را برای خودم می‌خواهم.

گل گفت:

- اما ماه را باید برای خود ماه خواست!

پلنگ گفت:

- تو مغلطه می‌کنی ای گل. من دوستدار ماه هستم!

گل گفت:

- و تو فکر می‌کنی دوستدار ماه هستی، اما خودت را دوست می‌داری!

پلنگ گفت:

- از دل پلنگ، پلنگ خبر دارد!

گل گفت:

- در دل تو پلنگ است نه ماه. ماه، در دلِ خالی از پلنگ مقیم می‌شود!

پلنگ به گل نیشخند زد. 


                                                                           علی رضا روشن

 

 

 

 

بعدنوشت:

 + خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود...

++ دلتنگ مهرت هستم ..

+++ برای علاقمندان به نمایشگاه کتاب :  http://www.tibf.ir/fa/book


ادامه مطلب
[ چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 8:57 ] [ ر.و.ی.ا ]
درباره وبلاگ

اينجا پنجره اتاق من است به حياط خلوت دل تو.هر روز بازش ميکنم شايد تو آنجا باشي ،آن سوي پنجره.
امکانات وب