وقتی تو نیستی
دوستانم
7
 

سلام.

وقت خوش!

 

چند روز پیش دوستی توی پروفایل پلاسش نوشته بود که می خواد به وبلاگ نویسی برگردده. تقریبا همه

معتقد بودن که چنین کاری برگشت به عقبه و دوره ی وبلاگ نویسی گذشته . 

برای خود من که وبلاگ نوشتنم بهانه ی بودن با دوستانی بود که هر روز  بی دریغ کلی انرژی به وجودم می

ریختن، اینجا فرای یک وبلاگه .. اینجا خونه ی دلمه .. یا بهتر بگم خونه ی دلم بود.

وقتی توی وبلاگ می نویسی انگار داری توی یه جمع بزرگ حرف می زنی که حداقل برای من همه ی اون 

آدما ، همدل و همزبون و مهربون بودن .. اما وقتی جایی مثل پلاس هستی ، در یه کنج خلوت از حس و 

حال دلت میگی و می گذری و فقط اون حس رو به اشتراک می گذاری ..

یاسی جانم میگه اونی که به راحتی توی اپلیکیشن ها لایکت می کنه ، با اونی که به خاطر تو وبلاگی رو

می خونه که دیگه دوره اش گذشته ، کلی فرق داره .. نمی دونم تا چه حد این حرفش درسته ..چون الان

دیگه بیشتر دوستای وبلاگی با موبایلاشون مرتبطن .. انگار هر لحظه در دسترسن .. برای من که حس خوبی

داره .

به هر حال شاید اینکه دیگه مثل قبل نمیشه وبلاگ نویس موند، یه کمی هم به حس و حال آدما برگرده .

به اینکه به هر حال متناسب با سن و سالت حوصله ات هم کمتر میشه .. نمی تونی مثل قبل خودت رو

با شور و شوق آدمای اطرافت هماهنگ کنی .. نمی تونی در کنار فکر و خیالایی که هر روز بیشتر میشن

به این بودن ها دل بدی .. نمی تونی توی جمع باشی .. حالا چه مجازی و چه حقیقی ..

این جوری میشه که کم کم از رفتن ها سر باز می زنی .. به خودت میای و می بینی حتی برای سفر هم

محافظه کار شدی .. به خودت میای و می بینی تعطیلات تابستانه ات داره کنج اتاقت تموم میشه و دعوت

دوستای دور و نزدیکت بی پاسخ مونده .. با خودت کلنجار میری که این طور نشه .. اما یه جورایی ته دلت

رو مجاب می کنی که نمی خوام ..نمی تونم .. حوصله ندارم .

بعدتر می بینی دیگه حرف زدن هم برات سخته ... چت کردن توی اپلیکیشن ها هم برات سخته ..دل دل

می کنی برای ترک کردن گروه ها .. می ری توی غار تنهایی خودت .. چون که باور می کنی هیچ چیز و هیچ

کس نمی تونه بر این حال بد غلبه کنه .. نمی تونه کمکی کنه.

این طوریه که دیگه اون آدم هفت سال قبل نیستی که هر روز صبح رو برای دیگران قشنگ کنی و به راحتی

نقاب خنده بزنی روی صورتی که مدت های زیادیه رنگ خنده ی واقعی ندیده . شاید دیگه اون نقاب هم نمی

تونه بغضت رو پنهون کنه .. 

 با این وجود و بعد این حرفا، باید بگم که هنوز هم اینجا تنها جاییه که می تونم از خودم بنویسم .. هر چند نتونم

مثل قبل باشم .. اما بازم اینجا مامن منه .. و اون چیزی که اینجا رو برای من دلخواه کرده ، وجود همون معدود

دوستیه که هنوز هم ممکنه به اینجا سر بزنن .. 

 

 

بعد نوشت :

بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق!

همیشه رفتن و رفتن .. ز آمدن چه خبر ؟                      منزوی

[ شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:57 ] [ رویا ]
درباره وبلاگ

اينجا پنجره اتاق من است به حياط خلوت دل تو.هر روز بازش ميکنم شايد تو آنجا باشي ،آن سوي پنجره.
امکانات وب