وقتی تو نیستی
دوستانم
7
 

سلام.

صبح آرام ...

 

1. جانستان کابلستان امیرخانی رو می خوندم .. کتابی که از سفرش به افغانستان روایت می کنه و خط

به خطش لبریزه از صفات انسانی برادران و خواهران افغانم .. صفاتی که بخشیش رو هم حتما ما لمس

کردیم و از نزدیک بین دوستان مهمان در ایران دیدیدم . 

سختکوشی و جوانمردی و مهربانی چیزیه که من در بین دوستان افغان سراغ داشتم و دارم .. امیرخانی

هم بارها و بارها در فصل های کتابش می گه : جوانمرد مردمی دارد این دیار !

خیلی از کسانی که در طول سفر می بینه ، اونو به خونه شون دعوت می کنن .. به پاس این همه سال

مهمان نوازی ایرانی ها .. مردم قدردانی هستن .. مردان با غیرت و حیایی دارن .. بارها شده توی تاکسی

کنار مرد افغانی بودم که خودش رو در شرایط سخت قرار داده تا من راحت بشینم . چیزی که در هیچ کدوم

از مردای ایرانی سراغ ندارم .. به هر حال ... نثر امیرخانی با خودش منو برد و برد ... در همین حال سرکی

به گوشیم هم می کشیدم و ..  

 

2. صفحه ی پلاسم رو باز کردم و چیزی خوندم که همزمان شدنش با خوندن کتاب امیرخانی منو بیش از

پیش شرمنده کرد .. داشتم از مردمی می خوندم که مرزها باعث شده بود حالا هم وطن من به حساب

نیان ولی از یک زبان و دین بودیم .. مردمی که طرز برخوردشون با نگارنده ی کتاب منو شیفته ی اخلاق

انسانیشون کرد و مردمی که در بینشون دوستی دارم که وقت رفتن از ایران و روز خداحافظی با گریه از

من جدا شد .. و اما اون خبر :

معلم کلاس سوم یکی از مدارس پاکدشت 4 دانش آموز افغانش رو مجبور کرده بود که به خاطر نیاوردن

دفتر ، به سرویس بهداشتی مدرسه برن و دستشون رو در سنگ توالت فرو کنن و گ ... بخورن ..

خبر منو ویران کرد .. همه ی وجودم خشم شد .. همه ی وجودم بغض شد .. درسته که توی همین

نظام مزخرف آموزشی  با بچه های ایرانی هم رفتارهای جنون آمیزی میشه .. اما این کار با یه بچه

، که جرم بزرگی هم مرتکب نشده ( که اگه شده بود هم مستحق چنین کاری نبود ) ... 

با وجود شاهدای زیاد برای این قضیه ، و با وجود انتقال معلم خاطی ( که حیف اسم معلم و حیف 

اسم انسان برای او ) ، مدرسه تکذیب می کنه این مساله رو و میگه که دانش آموزای افغان برای 

اینکه بتونن توی مدارس ایرانی درس بخونن این دروغ رو میگن .. 

دلم می خواست قدرتی داشتم که چنین آدم روانی و کثیفی رو به بدترین شکل ممکن مجازات

می کردم .. 

3. مدت هاست که نفرتم از این مردم ، از این م م ل ک ت داری ، از آدمایی که فقط و فقط اسم

آدم رو یدک می کشن و بدترین جنایات و رفتار رو مرتکب میشن ، آزارم میده .. کاش توان رفتن داشتم.

همیشه با خودم فکر می کنم اگه بچه ای داشتم ، هرگز نمی ذاشتم قدم به مدرسه هایی بذاره که

توش تنها چیزی که یاد نمیگیره ، درسه .. مغز بچه ها رو به گند می کشن .. اینجا تنها جاییه که خوشحالم

که مادر نیستم .. 

 

 

 

بعدنوشت:

+ امیدوارم این مساله پیگیری بشه .. هر چند هزاران اتفاق ازین بدتر هم توی این خاک به جایی نرسیده.

++ اگر این غصه انسانی رو بکشه ، رواست ...

+++ راستی منبع حرفم : روزنامه ی شهروند شماره 453 سه شنبه  25 آذر ماه صفحه ی 16!

[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 9:49 ] [ ر.و.ی.ا ]
درباره وبلاگ

اينجا پنجره اتاق من است به حياط خلوت دل تو.هر روز بازش ميکنم شايد تو آنجا باشي ،آن سوي پنجره.
امکانات وب